تو چشمات حس خوبی نیست تو چشمات گریه جا مونده
نگاهم می کنی اما دلت امشب کجا مونده
شبیه گریه می خندی ولی این خنده رویا نیست
توی چشمای تاریکت چرا مهتاب پیدا نیست
از این دلشوره می میرم نذار دلواپست باشم
میخوام از گریه برگردم تو لبخند تو پیدا شم
تنم یخ کرده می بینی؟ که نبضم داره می میره
نگو این آخرین باره که گریه م داره می گیره
بگو دستامو می گیری که از حالم خبر داری
که احساسم رو می فهمی منو تنها نمی ذاری
شب وُ با بوسه روشن کن نذار تو سایه ها گم شم
نگیر دستاتو از دستم که غرق این تلاطم شم
.........................................
تصویر سیاه آسمان زیبا نیست
از پنجره تا نگاه دلگیر افق ،
جز خاک عقیم و ابتر صحرا نیست
ابریست تمام حجم دلتنگ اتاق
این گوشه برای خنده هایم جا نیست
تصویر غریب آینه من بودم
وهمی که مجال شاید و اما نیست .............................
همیشه پر از شک و تردید
همیشه پر از بیقراری
یه زخم قدیمی همیشه
توی لحظه هام یادگاری
شبم واژه ، واژه پریشون
جنون در رگم شعر جاری
نفس تا نفس ، لحظه لحظه
شبم تلخ از این زخم کاری
و اندوه می بارد ازشب
تنم خیس از التهاب است
که در من کسی گر گرفته
که در من جنون شعر ناب است
مرا غصه آنسوی شیشه
به دست زمان می سپارد
منم سایه ی کوچه گردی ،
که در کوچه جان می سپارد
قدم تا قدم ،کوچه کوچه
منم نعش من روی دوشم
که بی سایه هر شب هراسان
پر از ضجه و بی خروشم
شبم واژه واژه پریشون
جنون در رگم شط جاری
نفس تانفس ، لحظه لحظه
شبم تلخ از این زخم کاری ..........
همیشه موسیقی و ترانه جز مهمی از لحظه هام بوده ... و لحظه هایی بوده که لابه لای نوشتنم فقط قالب ترانه می تونسته احساس اون لحظه م رو بیان کنه ... ولی این ترانه ها رو نه جایی خوندم و نه نوشتم ... ولی امروز می خوام که اینجا باشن شاید کسی دیگه ای هم لحظه ای ، تصویری و ... رو توی این ترانه ها پیدا کرد ...
و خود را در آینه ای یافتم ،
روبه رویم ،
که مرا بی پرده به من آموخت ...
واژه ی تاریکی
بود ؛
آنگاه که از من دریغش می کردی.
تو تصویرهای پی در پی می شدی
در قابهای
شتابان
لا به لای ستونهای بلند
درختها ؛
از قابی به قاب دیگر
بر زمینه ای از سبز
از نمناک علف ....
و من نگاه می دواندم
پا به پای قدمهات
و آنقدر
تا که بی رمق از پا می افتادم ..
و روز خودش را
تا ارتفاع رقصان فواره ها
بالا می کشید
و تو
از تمام قابها رد شده بودی
و روز روی سنگفرش پارک
جان می داد ...
روز روبه پایان بود
آنوقت صبح
و باقیمانده را
تصورت می کردم
از قابی به قاب دیگر
بر سبز
بر علف ..............
اينگونه ام ،ببين:
دستم، چه كند پيش مي رود،انگار
هر شعر باكره اي را سروده ام
پايم چه خسته مي كشدم ،گوئي
كت بسته ا زخَم هر راه رفته ام
تا زير هركجا
حتي شنوده ام
هربار شيون تير خلاص را
□
اي دوست
اين روزها
با هركه دوست مي شوم احساس مي كنم
آنقدر د وست بوده ايم كه ديگر
وقت خيانت است
□
انبوه غم حريم و حرمت خود را
از دست داده است
ديريست هيچ كار ندارم
مانند يك وزير
وقتي كه هيچ كار نداري
تو هيچ كاره اي
من هيچ كاره ام : يعني كه شاعرم
گيرم از اين كنايه هيچ نفهمي
□
اين روزها
اينگونه ام :
فرهاد واره اي كه تيشه ي خود را
گم كرده است
□
آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله ي مردان
ياران
وقتي صداي حادثه خوابيد
برسنگ گور من بنويسيد:
- يك جنگجو كه نجنگيد
اما ...، شكست خورد
( نصرت رحمانی )
من مرده ام رفیق
شاید شنیده ای
از لابه لای پچ پچ خیس مسافران
پشت چراغهای مه آلود انتظار.
در روزهای دی ،
شاید شنیده ای
در هاله های یخ زده ی سرفه و بخار
از عابران سرد و عجول غروبها .
من مرده ام رفیق
این روزها اگر
از کوچه های سرد زمستان گذر کنی
روی شیار برف
من آخرین خطوط به پایان رسیدنم.
باور نمی کنی
از کوچه ها بپرس
دنبال بغض من در کوچه ها بگرد
در کوچه های دی
در کوچه های برف
شبگرد ، سایه وار
من مرده ام رفیق
پایان مرثیه
پایان انتظار ..........................
همیشه خاک قرار پوسیدن نیست
وقتی بیقرار
دنیا روی سینه ام
سنگینی می کند ،
و ذرات من ، تن خاک را
می پوشانند .
چه خوب که کسی نگرانم نیست
کسی سراغم را نمی گیرد .
سرنوشت دنیا
_ مثل سنگ _
سنگینی ست
حتی روی سینه ام .....................
تا هراسم را
از روز
از روشنایی
از بهانه های واهی
هر آغاز
نشانش دهم.
از لای کرکره ی بسته ی اتاق
نوری ست که در کوچه می گردد
و مارا مثل شب پره ها
به کوچه می خواند ،
بوی گوشت سوخته
چشم هایی که می سوزند
و در کاسه ی سرها خشک می شوند .
هنوز انگار کسی نیست
تا این ملودی پریشان را
که توی سرم می پیچد
دنگ ، دنگ ، دنگ
بشنود .
ذهن من خالی ست
شاید
از کسی یا چیزی که می خواستم ....
( 1387 )
آنکه تنها شده بسیار مرا میفهمد
چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام
که فقط ریزش آوار مرا میفهمد ..............
( کی میدونه این شعر از کیه ؟ ادامه داره ؟... )
سکوت ...
اندوهم را آواز می خوانم
می شنوی ؟
بر خاک از پرواز می خوانم
می شنوی ؟
بغضم را می خندم
لبخندم را می گریم
می شنوی ؟ نه
نمی شنوی ، آوازم را
اندوهم را
بغضم را
می شکنم
نمی شکنی سکوتت را
می گریم ، می خندم
در آینه برمی گردم
می بینم
که می میرد
لبخندم
که می لرزد
تصویرم
فرو می ریزم
می خندی ، نمی شنوی
آوازم را
اندوهم را
بغضم را
شکستم را
نمی شنوی سقوطم را
نمی بینی سکوتم را ............
اگر که پا به پای تو باشد
شبم جنون سرخ شراب است
اگر هوا ، هوای تو باشد
لبم لهیب تند ترانه
اگر صدا ، صدای تو باشد
بیا بمان که جرات فریاد
حریم لحظه های تو باشد ..........
با این ترانه ی نمناک
گریست ؛
مه آلوده ام امروز
پیچیده دستهام
در آن لطافت مرموز
که مرا به در می کشد
از پیرهن
- ابر آغوشت –
و چشمهام
که در تو ،
در گریزند
از تو .
ساعتها می شود
با این ترانه ی نمناک
گریست ؛
بارانی ام امروز ،
تن می سایم
بر این شیشه های بخار گرفته ؛
به جادوی آن لذت پنهان
در سر انگشتانت
- به نوازش –
بر این قابهای کهنه ی باران
نام خیس مرا
به تصویر بکش .
( در تمام طول مدت نمایش افرادی که طرف راست ایستاده اند وقتیکه مخاطبشان دختر است به طرف بالا نگاه....
ادامه مطلب
هنوز سرم درد می کنه . این قرصای بی خاصیت هم که اثر نداره .
_ هنوز سرت درد می کنه ؟
می دونی و می پرسی . می خوای چی بگم ؟ بگم آره خیلی خرابم . داغونم . نه نمی گم ایندفعه نه.
- نه خوبم
-
حالا برو بشین سر جای همیشگیت . خوبه . همونطور نشسته کت چهار خونه ی قشنگت رو درآر . من همیشه ازش خوشم می اومد.بخصوص از اون دوتا وصله ای که رو ی آرنجشه .
ادامه مطلب
از این سکوت خسته هراسانم ، یک اتفاق ساده نمی افتد ...
داخلي ـ اتاق ـ شب
نيم رخ پسر جواني را مي بينيم كه روبروي پنجره نشسته و به بيرون زل زده است / علاوه بر نور ضعيف داخل اتاق ،روشنايي بيرون اتاق را روشن كرده است / صداي رفت و آمد ماشينها و............ادامه مطلب
ادامه مطلب
و آنطرفتر
تا درازای میز
دور می شوی از من
که می سرایمت از نو.
واژه واژه زمزمه ات می کنم
لابه لای تمامی سطرهایی
که می خواستم بگویم
و نگفتم
و سطرهایی که سفید ماند
و سفید شد .
از این سوی میز گفتم : سلام
و نگفتم که : . . .
گفتم : خوبم
ونگفتم که : . . .
گفتی : چه خوب
و باز نگفتم که : . . .
و سطرها همچنان سفید ماند و سفید شد .
و من اینطرف تر از تو و تلخی قهوه ی روی میز
بی تو ،
و تو
شعری که من اندوهناک سرودم
از ناگفته هام .
و ما نشدیم ،
آنچه میان سطرها سفید شد .و گم شدیم
و سفید شدیم
و ناپدید شدیم. . . .خالی ست از تو کوه
از من پر است انده این روزهای تلخ.
خالی ست قاب دشت از شوق پر زدن
خالی ست قاب کوه از اتفاق تازه ای
در قله های دور
- باید نشست و دید
که پاییز می رسد -
در قاب سرد دشت...
ازمن همین که خسته و دلگیر است
این هستی فلج که زمینگیر است
از من همان که تو می دانی
این سایه کز حقارت خود سیر است
از من کمی ترانه ی دلتنگی
از من کمی جنون که به زنجیر است
از من هزار پنجره ی بسته
آینه ای شکسته که تقدیر است
از من همین و همین کافیست (انگار که اتفاقی نیفتاده )
از من عبور کن که کمی دیر است
بیهوده روزهای مرا خط کشیده اند
این سایه ها که گرد شبم قد کشیده اند
تنهایی مرا که شبیه خودم شده
شکل نقاب خنده شان بد کشیده اند
سهم من این دریچه ی بی نور و بی صدا
روز مرا سیاهی ممتد کشیده اند
اجساد واژه هاست همه جای دفترم
حتی برای لب زدنم حد کشیده اند
پشت تمام پنجره ها ، توی قابها
تصویرهای مسخ و مردد کشیده اند
بر شانه های خسته ی روز و شبم هنوز
خونی که کوچه کوچه شتک زد کشیده اند
از من گرفته اند مرا این غریبه ها
بین من و هر آنچه منم سد کشیده اند.
شب نورد ( برادر بیقراره)


شب است و چهره ی میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هر که عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره.برادر شعله واره.برادر دشت سینه اش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و طوفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون میبارد از دلهای سوزان
برادر نوجونه.برادر غرق خونه.برادر کاکلش آتش فشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی تو که هم رزم و هم زنجییرمایی
ببین خون عزیزان را به دیوار بزن شیپور صبح روشنایی
نه نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود ؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریاچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ دروغ هراسناک
پل می کشد به ساحل اینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کننند
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است
سیاوش کسرایی

برای شانه ی من مر همی بیاور تا دوباره برخیزم
که جای ماندن نیست ،
که مو ج می زند از هر کرانه بر دوشم
هراس تنهایی
و مرگ خاموشم نه از هراس
که زخم سیاه حنجره ام نشسته بر فریاد
نشانده زنگ سکوتی غریب در گوشم
برای سینه ی من مرهمی بیاور تا دوباره برخیزم
دوباره بستیزم
ببین
به جای گلو له دو دست روییده به روی سینه ی من
پناه می دهم اینسان تو را در آغوشم ....
و شب تمام سکوتش را در استکانش ریخت
و تلخ بالا زد .
خراب می خندید
خراب می افتاد ،
و گریه می بردش
به سمت مبهم حسی میان شب جاری
میان دلهره ی قصه های تکراری
( سلامتی تو اول ، به بانگ نوشانوش )
دوباره می خندید
و گریه می بردش...
- که چی . . . این یه بازیه ؟
- ببین این کبریتها رو اینجوری روی هم می ریزی، بعد یکیشو باید بلند کنی جوری که بقیه به هم نریزن یا تکون نخورن بعد یکی دیگه . . . بعد . . .
- نمی شه تکون نخورن ، بالاخره یکیشون تکون می خوره
- نه دیگه ، اگه بلد باشی . . .
مرد دست به سینه طرف دیگر میز مقابل زن نشسته بود. به چوب کبریتها خیره شده بود . زن مشغول بازی بود .
ادامه مطلب
كه غلت بزنم تا دور .
در من هزار ماده آهوي هراسان
ترسان ، به جست و خيز
كه از سر انگشتانم بيرون بريزند ؛
خيس
در چشمهاي تو مي دوند
كه روبروي من ايستاده اي .
اين حرفها ، حرف خودم نيست ؛
درون كاسه ي زانوهام . . .
ادامه مطلب
ادامه مطلب
