من مرده ام رفیق
شاید شنیده ای
از لابه لای پچ پچ خیس مسافران
پشت چراغهای مه آلود انتظار.
در روزهای دی ،
شاید شنیده ای
در هاله های یخ زده ی سرفه و بخار
از عابران سرد و عجول غروبها .
من مرده ام رفیق
این روزها اگر
از کوچه های سرد زمستان گذر کنی
روی شیار برف
من آخرین خطوط به پایان رسیدنم.
باور نمی کنی
از کوچه ها بپرس
دنبال بغض من در کوچه ها بگرد
در کوچه های دی
در کوچه های برف
شبگرد ، سایه وار
من مرده ام رفیق
پایان مرثیه
پایان انتظار ..........................
همیشه خاک قرار پوسیدن نیست
وقتی بیقرار
دنیا روی سینه ام
سنگینی می کند ،
و ذرات من ، تن خاک را
می پوشانند .
چه خوب که کسی نگرانم نیست
کسی سراغم را نمی گیرد .
سرنوشت دنیا
_ مثل سنگ _
سنگینی ست
حتی روی سینه ام .....................
تا هراسم را
از روز
از روشنایی
از بهانه های واهی
هر آغاز
نشانش دهم.
از لای کرکره ی بسته ی اتاق
نوری ست که در کوچه می گردد
و مارا مثل شب پره ها
به کوچه می خواند ،
بوی گوشت سوخته
چشم هایی که می سوزند
و در کاسه ی سرها خشک می شوند .
هنوز انگار کسی نیست
تا این ملودی پریشان را
که توی سرم می پیچد
دنگ ، دنگ ، دنگ
بشنود .
ذهن من خالی ست
شاید
از کسی یا چیزی که می خواستم ....
( 1387 )
آنکه تنها شده بسیار مرا میفهمد
چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام
که فقط ریزش آوار مرا میفهمد ..............
( کی میدونه این شعر از کیه ؟ ادامه داره ؟... )
سکوت ...
اندوهم را آواز می خوانم
می شنوی ؟
بر خاک از پرواز می خوانم
می شنوی ؟
بغضم را می خندم
لبخندم را می گریم
می شنوی ؟ نه
نمی شنوی ، آوازم را
اندوهم را
بغضم را
می شکنم
نمی شکنی سکوتت را
می گریم ، می خندم
در آینه برمی گردم
می بینم
که می میرد
لبخندم
که می لرزد
تصویرم
فرو می ریزم
می خندی ، نمی شنوی
آوازم را
اندوهم را
بغضم را
شکستم را
نمی شنوی سقوطم را
نمی بینی سکوتم را ............
اگر که پا به پای تو باشد
شبم جنون سرخ شراب است
اگر هوا ، هوای تو باشد
لبم لهیب تند ترانه
اگر صدا ، صدای تو باشد
بیا بمان که جرات فریاد
حریم لحظه های تو باشد ..........
با این ترانه ی نمناک
گریست ؛
مه آلوده ام امروز
پیچیده دستهام
در آن لطافت مرموز
که مرا به در می کشد
از پیرهن
- ابر آغوشت –
و چشمهام
که در تو ،
در گریزند
از تو .
ساعتها می شود
با این ترانه ی نمناک
گریست ؛
بارانی ام امروز ،
تن می سایم
بر این شیشه های بخار گرفته ؛
به جادوی آن لذت پنهان
در سر انگشتانت
- به نوازش –
بر این قابهای کهنه ی باران
نام خیس مرا
به تصویر بکش .
( در تمام طول مدت نمایش افرادی که طرف راست ایستاده اند وقتیکه مخاطبشان دختر است به طرف بالا نگاه....
ادامه مطلب
هنوز سرم درد می کنه . این قرصای بی خاصیت هم که اثر نداره .
_ هنوز سرت درد می کنه ؟
می دونی و می پرسی . می خوای چی بگم ؟ بگم آره خیلی خرابم . داغونم . نه نمی گم ایندفعه نه.
- نه خوبم
-
حالا برو بشین سر جای همیشگیت . خوبه . همونطور نشسته کت چهار خونه ی قشنگت رو درآر . من همیشه ازش خوشم می اومد.بخصوص از اون دوتا وصله ای که رو ی آرنجشه .
ادامه مطلب
از این سکوت خسته هراسانم ، یک اتفاق ساده نمی افتد ...
داخلي ـ اتاق ـ شب
نيم رخ پسر جواني را مي بينيم كه روبروي پنجره نشسته و به بيرون زل زده است / علاوه بر نور ضعيف داخل اتاق ،روشنايي بيرون اتاق را روشن كرده است / صداي رفت و آمد ماشينها و............ادامه مطلب
ادامه مطلب
و آنطرفتر
تا درازای میز
دور می شوی از من
که می سرایمت از نو.
واژه واژه زمزمه ات می کنم
لابه لای تمامی سطرهایی
که می خواستم بگویم
و نگفتم
و سطرهایی که سفید ماند
و سفید شد .
از این سوی میز گفتم : سلام
و نگفتم که : . . .
گفتم : خوبم
ونگفتم که : . . .
گفتی : چه خوب
و باز نگفتم که : . . .
و سطرها همچنان سفید ماند و سفید شد .
و من اینطرف تر از تو و تلخی قهوه ی روی میز
بی تو ،
و تو
شعری که من اندوهناک سرودم
از ناگفته هام .
و ما نشدیم ،
آنچه میان سطرها سفید شد .و گم شدیم
و سفید شدیم
و ناپدید شدیم. . . .خالی ست از تو کوه
از من پر است انده این روزهای تلخ.
خالی ست قاب دشت از شوق پر زدن
خالی ست قاب کوه از اتفاق تازه ای
در قله های دور
- باید نشست و دید
که پاییز می رسد -
در قاب سرد دشت...
ازمن همین که خسته و دلگیر است
این هستی فلج که زمینگیر است
از من همان که تو می دانی
این سایه کز حقارت خود سیر است
از من کمی ترانه ی دلتنگی
از من کمی جنون که به زنجیر است
از من هزار پنجره ی بسته
آینه ای شکسته که تقدیر است
از من همین و همین کافیست (انگار که اتفاقی نیفتاده )
از من عبور کن که کمی دیر است
بیهوده روزهای مرا خط کشیده اند
این سایه ها که گرد شبم قد کشیده اند
تنهایی مرا که شبیه خودم شده
شکل نقاب خنده شان بد کشیده اند
سهم من این دریچه ی بی نور و بی صدا
روز مرا سیاهی ممتد کشیده اند
اجساد واژه هاست همه جای دفترم
حتی برای لب زدنم حد کشیده اند
پشت تمام پنجره ها ، توی قابها
تصویرهای مسخ و مردد کشیده اند
بر شانه های خسته ی روز و شبم هنوز
خونی که کوچه کوچه شتک زد کشیده اند
از من گرفته اند مرا این غریبه ها
بین من و هر آنچه منم سد کشیده اند.
شب نورد ( برادر بیقراره)


شب است و چهره ی میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هر که عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره.برادر شعله واره.برادر دشت سینه اش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و طوفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون میبارد از دلهای سوزان
برادر نوجونه.برادر غرق خونه.برادر کاکلش آتش فشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی تو که هم رزم و هم زنجییرمایی
ببین خون عزیزان را به دیوار بزن شیپور صبح روشنایی
نه نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود ؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریاچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ دروغ هراسناک
پل می کشد به ساحل اینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کننند
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است
سیاوش کسرایی

برای شانه ی من مر همی بیاور تا دوباره برخیزم
که جای ماندن نیست ،
که مو ج می زند از هر کرانه بر دوشم
هراس تنهایی
و مرگ خاموشم نه از هراس
که زخم سیاه حنجره ام نشسته بر فریاد
نشانده زنگ سکوتی غریب در گوشم
برای سینه ی من مرهمی بیاور تا دوباره برخیزم
دوباره بستیزم
ببین
به جای گلو له دو دست روییده به روی سینه ی من
پناه می دهم اینسان تو را در آغوشم ....
و شب تمام سکوتش را در استکانش ریخت
و تلخ بالا زد .
خراب می خندید
خراب می افتاد ،
و گریه می بردش
به سمت مبهم حسی میان شب جاری
میان دلهره ی قصه های تکراری
( سلامتی تو اول ، به بانگ نوشانوش )
دوباره می خندید
و گریه می بردش...
- که چی . . . این یه بازیه ؟
- ببین این کبریتها رو اینجوری روی هم می ریزی، بعد یکیشو باید بلند کنی جوری که بقیه به هم نریزن یا تکون نخورن بعد یکی دیگه . . . بعد . . .
- نمی شه تکون نخورن ، بالاخره یکیشون تکون می خوره
- نه دیگه ، اگه بلد باشی . . .
مرد دست به سینه طرف دیگر میز مقابل زن نشسته بود. به چوب کبریتها خیره شده بود . زن مشغول بازی بود .
ادامه مطلب
كه غلت بزنم تا دور .
در من هزار ماده آهوي هراسان
ترسان ، به جست و خيز
كه از سر انگشتانم بيرون بريزند ؛
خيس
در چشمهاي تو مي دوند
كه روبروي من ايستاده اي .
اين حرفها ، حرف خودم نيست ؛
درون كاسه ي زانوهام . . .
ادامه مطلب
ادامه مطلب
میان پنجره ها وحشت از پریشانی ست
که باد می برد آن روسری سرخت را
بیا بنوش عزیزم که فصل عریانی ست
سلامتی تو اول به بانگ نوشانوش
بنوش ، نوبت آن لحظه های طوفانی ست
طنین سکر سه تار از پیاله می ریزد
بزن به زخمه که آن لحظه ای که می دانی ست
تو چرخ می خوری و با اتاق میچرخی
تمام خانه پر از التهاب ویرانی ست
عبور می کنی از من به سمت آینه ها
به خنده ای که شبیه زنی خیابانی ست
بخار می شوی اینجا میان دستانم
به شکل مبهم شعری که تلخ و طولانی ست
و می برند تو را لحظه ها و عقربه ها
زرخوتی که درون اتاق زندانی ست
تو رفته ای و میان تمام خاطره ها
نشسته ام و تنم خلوتی بیابانی ست
صدای سوت هزاران قطار آنسوتر
و من که بی تو کنار سکوی سیمانی ست . . .

این تحلیل چند بخش عمده را در بر می گیرد که عبارتند از:ریتم,آکورد,تنظیم و نحوه خواندن . . .
نویسنده : حسام بهبهانی
ادامه مطلب
بايد بنويسم تمام چيزهايي را كه نوشته بودي . فرصت زيادي نمانده . اما تو نمي گذاري لابه لاي تمام حروف راه مي روي ، مي دوي يا يك گوشه مي ايستي . پشت ( الف ) با آن دهان نيمه باز و سينه هاي برآمده . پشت ( ت ) با آن چشمهاي تيره و اندوهگين كه دو دل به من اشاره مي كنند . از ( ر ) سر مي خوري ، با ( م ) خم مي شوي كه . . .
ادامه مطلب
به گزارش سازمان هوا شناسی،آسمان اکثر نقاط کشورتا 24 ساعت آینده . . .
- میشه صدا شو کم کنی ؟
زن گفت و در حالیکه سعی می کرد عصبانیتش را پنهان کند به طرف اتاق خواب رفت...
ادامه مطلب
وقتي که سيم حکم کند ، زر خدا شود
وقتي دروغ داور هر ماجرا شود
وقتي هوا - هواي تنفس هواي زيست-
سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود
وقتي در انتظار يکي پاره استخوان
هنگامه اي زجنبش دم ها به پا شود
وقتي که سوسمار صفت ، پيش آفتاب
يک رنگ ، رنگها شود و رنگها شود
وقتي که دامن شرف و نطفه گير شرم
رجاله خيز گردد و پتياره زا شود
بگذار در بزرگي اين منجلالب ياس
دنياي من به کوچکي انزوا شود.
سیمین بهبهانی
بر تن سرد سایه ام ، داغ طلسم آسمان
حسرت ناسرو ده ام سهم شما نمی شود
زخم به هم فشرده ای جای دهان به صورتم
جز به تلاش چرک و خون البته وا نمی شود
مرده صدای نازکم زیر طنین چکمه ها
حنجره ی لهیده که جای صدا نمی شود
بوی ذغال استخوان در همه کوچه های شب
بسته ره نفس زدن اینکه هوا نمی شود
روزنه ها زهر طرف بسته دهان روشنی
آینه ی شکسته هم قبله نما نمی شود
این همه ترس از چه کس شحنه ی پیر وایتان
کس به شما نگفته که شحنه خدا نمیشود
فکر فرار می کنم گاه به غربتی دگر
هیچ کجای لامکان موطن ما نمی شود . . .
هفتاد سنگ قبر. . .
فکر کردم که برای هر سنگ نامی بگذارم ، چرا که فکر می کردم : مرگ ، نوعی بودن است . و برای اینکه باشیم ، باید نامی داشته باشیم . و نام نوعی نماست . و هر کس نام خویش را می برد . مثل گیاه که رشدش را ، و مثل عمارت که نمایش را . آنکه نامی ندارد حامل چیزی نیست . محمول چیزی ست که نام نیست . و نما ، معنای تحمل است . چه در گیاه و چه در عمارت .
و چه در مرگ ، که نیامی ست برای نامی – اگر باشد – که اگر باشیم در غلاف نامی هستیم . و نام ، تولد حرف است ، شروع است .
هر آخری شروعی دارد ، همه ی آخرها اگر شروع نشوند تمام می شوند . و آخرها همیشه شروعشان را جا می گذارند ، در نمایش نامشان . که هر نامی حرفی دارد . و از حرف به هر نام وام داده ام ، وامی داده ام ، تا مرگ نام میلادی باشد برای حرف ، برای گفت و نوشت . که این هر سه ، این جا ، در جامعه ی سنگها ، در ضلعی از کلام می نشینند که در جهان ماورا ، واقعیت ماورایی پیدا کنند . چرا که این نام ها در زندگی شان حرفهایی داشتند که از واقعیت می گریخت .
یداله رویایی
